باز باران

باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

  

يادم آرد روز شیرین

 گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

 

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

 با دوپای کودکانه

می دويدم همچو آهو

 می پريدم  از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می شنيدم از پرنده

از لب باد وزنده

داستانهای نهانی

راز های زندگانی

 

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

 

جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

   

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا 

  

بس گوارا بود باران

به! چه زيبا بود باران 

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

 

این صفحه را به اشتراک بگذارید
+ نوشته شده توسط حمید محمودی در شنبه 17 مهر1389 و ساعت 18:7 |
Free xml sitemap generator


Powered By
BLOGFA.COM


Free Sitemap Generator